قالب وبلاگ
بچه های سمپاد ایلام

بچه های سمپاد ایلام
 


 
نوشته شده در تاريخ جمعه دوازدهم آبان 1391 توسط امین رضا(مدیر وبلاگ)

سلام روز سه شنبه در یکمین روز از تیرماه سال یک هزار و سیصد و هشتاد و نه این وبلاگ رو ساختم گاهی مدت ها ازم خبری نبود و گاهی هم خیلی سر میزدم ولی هروقت دسترسی به اینترنت داشتم به وبلاگ سرمیزدم و نظرارو نگاه میکردم از نظرا لذت میبردم خیلیا نظر میدادن از دانش آموز تا دوست و آشنا یا کسانی که اصلا نمیشناختم چه انتقاد کردید و چه اظهار لطف مایه ی دلگرمی ما بود من چندین بار از از بچه ها خواستم که تو وب کمک کنند ولی خیلیا گفتند درس  داریم و حوصله نداریم خیلیا هم گفتند قبول و زدن زیرش!حاج امیرم دسترسی به اینترنت نداره و گاه گاهی سرمیزد چندین بار فکر حذف وب به سرم زد ولی پشیمون  شدم با خیلی هاشوخی کردم که فقط شوخی بود خیلیا ناراحت شدند و من مجبور به ویرایش پست شدم خیلیا هم پا به پای ما خندیدند و فقط به منزله یک شوخی دوستانه در نظر گرفتند کلا فضای جالبی بود جا داره از خیلی از دوستانی  که انقدر زیادن که نمیتونم  اسمشون رو بیارم تشکر کنم که همیشه با نظراتشون شادمون کردند من امسال سال چهارم  هستم ودیگه راستشو بخواین برام ممکن نیست وبو آپ کنم ودلمم نمیاد وقتی نظرارو که مبنی بر آپدیدت وب هست رو نادیده بگیرم پس با این وبلاگ خداحافظی میکنم اما نه واسه همیشه هر آن امکان آپدیدت دوباره وب هست ولی امکانش کمه شاید بعد کنکور. امسالم که کنکور داریم و واسه همه کنکوری ها آرزوی موفقیت میکنم شما هم مارو دعا کنید...

میخوام چندکلمه از دوستی حرف بزنم که از بهترین دوستای من بود دوستی که کلاس پنجم رو در یک نیمکت گذراندیم و بعد چند سال دوباره در اول دبیرستان هم مدرسه شدیم(تیزهوشان)دوستی که از هر لحاظی خوب بود چه درس و چه اخلاق و چه دوستی...اما دنیا بی وفا تر از اون چیزی بود که فکر میکردیم و این دوست خوبمون رو از دست دادیم مرحوم امیر حسین جوهری در سانحه تصادف رانندگی در گذشت از خداطلب مغفرت و آمرزش رو برای اون مرحوم میخوایم متاسفانه چوم من مدتها بود آپ نکرده بودم این مطلب چند ماه دیرتر نوشته شد...

   در پایان از همه دوستانی که در نوشتن این پست ها به ما دلگرمی دادند تشکر میکنم وامیدوارم یه روزی بتونم دوباره به این وب برگردم و بنویسم

شمارمم جهت ارتباط با دوستانی که شمارمو ندارن تو پروفایل میزارم به امید سربلندی و سرافرازی همه

۱۲/۸/۱۳۹۱

خدانگه دار

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام خرداد 1391 توسط امین رضا(مدیر وبلاگ)

امتحانا تموم شده و من در بی کاری به سر میبرم چون تمام تفریحاتم رو در زمان امتحانات انجام دادم و الان احتمالا بشینم درس بخونم!!! ولی کلا راحت شدیم امیدوارم همه موفق باشند و امتحاناتشون رو خوب داده باشند نظر بدین بای


نوشته شده در تاريخ شنبه بیستم خرداد 1391 توسط امین رضا(مدیر وبلاگ)

سلام به همه امیدوارم خوب باشید یه شعر از مجید خراطها گذ‌اشتم که تو کنسرت خونده که مجموعه ای از منتخب تمام آهنگاشه اینو در ادامه مطلب گذاشتم و از دوستان خواش میکنم این شعر به شدت احساسیه و در صورت نداشتن علاقه به این نوع عر ها نخونید بای



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هجدهم خرداد 1391 توسط امین رضا(مدیر وبلاگ)

سلامی به گرمی تب امتحانا! حالتون خوبه؟ امتحانا خوش میگذره؟! بابت آپ نکردن شرمنده همیشه سر زدم و نظرارو بررسی کردم ولی نتونستم بپستم! الانم وسطای امتحاناییم و من بیخیالم و درس نمیخونم! کلا زدم تو کار بیخیالی!امیدوارم همتون موفق باشید التماس دعا نظر بدین بای


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 توسط امین رضا(مدیر وبلاگ)

سلام به همه امیدوارم خوب باشید در آستانه ی عید و در تب و تابش هستیم هفته قبل رفتیم اردو حال داد  آخرشم آب بازی کردیم که به دلسترم  ختم شد عکس های زیادی گرفتم که اگه بچه ها مایل باشن تو پست های بعدی میزارم

امیدوارم سال ۹۱ سال خوبی واسه همه باشه از دوستان تجربی که در نظراتشون اظهار محبت کرده بودند سپاس گذارم

بای


نوشته شده در تاريخ سه شنبه نهم اسفند 1390 توسط امین رضا(مدیر وبلاگ)
سلام مجید خراطه ها یکی از خوانندگانیه که من از صداش لذت می برم این آهنگ رو به تازگی خونده امیدوارم خوشتون بیاد

آهنگ جدید و فوق العاده زیبای مجید خراطها به نام می خوای بری با 3 کیفیت


 

MP3 128

Download


MP3 64

Download


WMA 20

Download


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 توسط امین رضا(مدیر وبلاگ)
سلام دوستان طی چند روز گذشته مسابقات پینگ پنگ مدارس بود و تیم شهرستان ایلام با ترکیب امین رضا ابراهیمی و مصطفی فتح الهی و مختار صفدری و عرفان گوهری در این مسابقات حضور پیدا کرد که تونستیم در قسمت تیمی مقام دوم رو کسب کنیم ولی متاسفانه در قسمت انفرادی به قرعه بدی خوردم و چهارم شدم....

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 توسط امین رضا(مدیر وبلاگ)

داستان جالب “زن نژاد پرست”

داستان جدید وجالب - www.RadsMs.com

این ماجرا در خط هوایی TAM اتفاق افتاد

یک زن تقریباً پنجاه ساله ی سفید پوست به صندلی اش رسید

و دید مسافر کنارش یک مرد ساهپوست است با لحن عصبانی مهماندار پرواز را صدا کرد

مهماندار از او پرسید “مشکل چیه خانوم؟”

زن سفید پوست گفت:

“نمی توانی ببینی؟به من صندلی ای داده شده که کنار یک مرد سیاهپوست است

من نمی توانم کنارش بنشینم، شما باید صندلی مرا عوض کنید!”

مهماندار گفت: “خانوم لطفاً آروم باشید، متاسفانه تمامی صندلی ها پر هستند، اما من دوباره چک می کنم ببینم صندلی خالی پیدا می شود یا نه”

مهماندار رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت: “خانوم، همانطور که گفتم تمامی صندلی ها در این قسمت اقتصادی پر هستند، من با کاپیتان هم صحبت کردم و او تایید کرد که تمامی صندلی ها در دسته اقتصادی پر هستند، ما تنها صندلی خالی در قسمت درجه یک داریم”

و قبل از اینکه زن سفید پوست چیزی بگویید مهماندار ادامه داد: “ببینید، خیلی معمول نیست که یک شرکت هواپیمایی به مسافر قسمت اقتصادی اجازه بدهد در صندلی قسمت درجه یک بنشیند، با اینحال، با توجه به شرایط، کاپیتان فکر می کند اینکه یک مسافر کنار یک مسافر افتضاح بنشیند ناخوشایند هست.”

و سپس مهماندار رو به مرد سیاهپوست کرد و گفت: “قربان این به ای معنی است که شما می توانید کیف اتان را بردارید و به صندلی قسمت درجه یک که برای شما رزرو نموده ایم تشریف بیاورید…”

تمامی مسافران اطراف که این صحنه را دیدند شوکه شدند و در حالی که کف می زدند از جای خود قیام کردند


نوشته شده در تاريخ دوشنبه دهم بهمن 1390 توسط امین رضا(مدیر وبلاگ)

سلام امروز ۴ داستان زیبا براتون آماده کردم امیدوارم خوشتون بیاد

داستان کوتاه “آقایان مقدم ترند !”

خانم باربارا والترز که از مجریان بسیار سرشناس تلویزیون های معتبر آمریکاست سالها پیش از شروع مبارزات آزادی طلبانه افغانستان داستانی مربوط به نقشهای جنسیتی در کابل تهیه کرد. در سفری که به افغانستان داشت متوجه شده بود که زنان همواره و بطور سنتی ۵ قدم عقب تر از همسرانشان راه می روند.

خانم والترز اخیرا نیز سفری به کابل داشت ملاحظه کرد که هنوز هم زنان پشت سر همسران خود قدم بر می دارند و…

علی رغم کنار زدن رژیم طالبان، زنان شادمانه سنت قدیمی را پاس می دارند.

خانم والترز به یکی از این زنان نزدیک شده و می پرسد: چرا شما زنان اینقدر خوشحالید از اینکه سنت دیرین را که زمانی برای از میان برداشتنش تلاش می کردید همچنان ادامه می دهید؟

این زن مستقیم به چشمان خانم والترز خیره شده و می گوید: بخاطر مین های زمینی!!


داستان کوتاه “پول دود”

فقیری از کنار دکان کباب فروشی میگذشت. مرد کباب فروش گوشت ها را در سیخها کرده و به روی آتش نهاده باد میزند و بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا پراکنده شده بود. بیچاره مرد فقیر چون گرسنه بود و پولی هم نداشت تا از کباب بخورد تکه نان خشکی را که در توبره داشت خارج کرده و بر روی دود کباب گرفته به دهان گذاشت. او به همین ترتیب چند تکه نان خشک خورد و سپس براه افتاد تا از آنجا برود ولی مرد کباب فروش به سرعت از دکان خارج شده دست وی را گرفت و گفت:
کجا میروی پول دود کباب را که خورده ای بده. از قضا ملا از آنجا میگذشت جریان را دید و متوجه شد که مرد فقیر التماس و زاری میکند و تقاضا مینماید او را رها کنند. ولی مرد کباب فروش میخواست پول دودی را که وی خورده است بگیرد. ملا دلش برای مرد فقیر سوخت و جلو رفته به کباب فروش گفت: این مرد را آزاد کن تا برود من پول دود کبابی را که او خورده است میدهم. کباب فروش قبول کرد و مرد فقیر را رها کرد. ملا پس از رقتن فقیر چند سکه از جیبش خارج کرده و در حال که آنها را یکی پس از دیگری به روی زمین میانداخت به مرد کباب فروش گفت: بیا این هم صدای پول دودی که آن مرد خورده، بشمار و تحویل بگیر. مرد کباب فروش با حیرت به ملا نگریست و گفت: این چه طرز پول دادن است مرد خدا؟ ملا همان طور که پول ها را بر زمین میانداخت تا صدایی از آنها بلند شود گفت: خوب جان من کسی که دود کباب و بوی آنرا بفروشد و بخواهد برای آن پول بگیرد باید به جای پول صدای آنرا تحویل بگیرد.

داستان کوتاه “کلاس درس دکتر حسابی”

یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان معلم شوم .

دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند

داستان کوتاه “ازدواج پیرزن”

شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و هرجا می رفت، همراه خودش میبرد. روزی حضرت عیسی او را دید، به وی فرمود: آن زن کیست گفت مادرم است. فرمود: او را شوهر بده. گفت: پیر است و قادر به حرکت نیست. پیرزن دستش را از زنبیل بیرون آورد و بر سر پسرش زد و گفت: آخه نکبت! تو بهتر می فهمی یا پیغمبر خدا؟


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سوم بهمن 1390 توسط امین رضا(مدیر وبلاگ)

سلام به همه این شعر (یا نثر!!!)رو یکی از بچه های خوب کلاس و از دوستای خیلی خوبم آقا سجاد سروده گفتم بنویسم شما هم لذت ببرید

میدونم تو هم گاهی دلت تنگمه

ولی پرده روی احساست میزاری

سکوتت هم اینو فریاد میزنه

که کمتر ازم منو دوست نداری

میدونم که چشای تو هم دنبالمه

اینو از نگاهای دزدکیت میشه خوند

نگاهی که هر وقت نگات میکردم

واسه این که نفهمم توی چشمام نموند

میدونم تو هم دستامو کم داری

تو هم مثل منی هر لحظه بی تابی

تو هم همون حالی که من دارم داری

همون حالی که هر شب نمیزاره

بخوابی


بسوزه پدرش که بچه درس خون رو به شاعری میکشونه!!!


.: Weblog Themes By Pichak :.


| طراحی : پیچک